فزای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فزای . [ ف َ ] (نف ) فزا. فزاینده بیشتر در ترکیب ها بصورت پساوند به کار رود و اگر مستقلاً استعمال شود فعل امر است . - جانفزای ؛ جان بخش . آنچه جان را نشاط بخشد : بیا ساقی آن شربت جانفزای بمن ده که دارم غم جانگزای . نظامی . دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریخت گفتار جانفزایش در گوشم ارغنون زد. سعدی . - شکایت فزای ؛ بسیار شکایت کننده : ری نیک بد و لیک صدورش عظیم نیک من شاکر صدور و شکایت فزای ری . خاقانی . - نعمت فزای ؛ که نعمت افزون کند. که نعمت را بیشتر کند : ایا ضمیر تو شادی گشای انده بند ایا قبول تو نعمت فزای انده کاه . امیرمعزی . رجوع به فزا شود.