فزع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ زَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- ترس، بیم.<BR>۲- ناله، زاری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ زَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- ترس، بیم. ۲- ناله، زاری.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فزع . [ ف ِ / ف َ زَ ] (ع مص ) ترسیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ فریاد خواستن . (منتهی الارب ). استغاثه . (از اقرب الموارد). ◄ یاد دادن . (منتهی الارب ).اغاثه . (از اقرب الموارد). ◄ پناه جستن .(منتهی الارب ). ◄ بیدار شدن . (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) ترس و بیم . (منتهی الارب ).و آن در اصل مصدر است و به افزاع جمع بسته شود. (ازاقرب الموارد). ترس . بیم . ج، افزاع . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ). بیم . خوف . ترس . هراس . جبن . رعب . باک . پروا. (یادداشت بخط مؤلف ) : تا به دیوان وزارت بنشست از فزعش ملکان را نه قرار است و نه خواب است و نه خور. فرخی . کوکنار از بس فزع داروی بیخوابی شود گر برافتد سایه ٔ شمشیر تو بر کوکنار. فرخی . به اقصای جهان از فزع تیغش هر روز همی صلح سگالد دل هر جنگ سگالی . فرخی . ابراز فزع باد چو از کوه بخیزد با باد درآمیزد و لختی بستیزد. منوچهری . همیشه در فزع از وی سپاهیان ملوک چنان کجا بنواحی عقاب در خرچال . زینبی . چون خبر رسید که سلطان از سرخس برفت رعبی و فزعی بزرگ بر این قوم افتاد. (تاریخ بیهقی ). که هم فزع خصمان آنجا زیاد گردد و هم به خوارزم نزدیکتر... (تاریخ بیهقی ). آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع پیش شهدا دست من و دامن زهرا. ناصرخسرو. از فزع راه گشته لرزان انجم وز شعب شب شده گریزان صرصر. مسعودسعد. جزعی خاست از امیر و وزیر فزعی کوفت بر صغار و کبار. مسعودسعد. سیمرغ دولت از فزع دیوگوهران در گوهر حسام سلیمان نگین گریخت . خاقانی . مرگ اگر پشه و مور است از او در فزع است گرچه پیل دژم و شیر وغایید همه . خاقانی . باز شب اندر تب افتد از فزع تا شود لاغر ز خوف منتجع. مولوی . ◄ گریه و زاری مرادف جزع و این معنی خاص استعمال فارسی است : فزع مادر و افغان پدر سود نداشت بر فغان و فزع هر دو گوایید همه . خاقانی .
فزع . [ ف َ زِ ] (ع ص ) ترسان و خائف . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
بیتابی جزع، فریاد، فغان، ناله بیم، ترس، هراس