فزونی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فزونی . [ ف ُ ] (حامص ) افزونی . بیشی . زیادتی . (یادداشت بخط مؤلف ). بسیاری و افزونی و کثرت و زیادتی . (ناظم الاطباء). فراوانی : بگنج و فزونی نگیری فریب به پی ار فراز آیدت یا نشیب . فردوسی . تو دل را به آز فزونی مسوز چنین بود تا بود این تیره روز. فردوسی . یکی آنکه از بخشش دادگر به آز فزونی نگیری گذر. فرخی . همی تا ز بهر فزونی بود همیشه تکاپوی بازارگان . فرخی . از او چون خور و پوشش آمد به دست دل اندر فزونی نبایدْت ْ بست . اسدی . چه باید که رنج فزونی بریم ؟ به دشمن بمانیم و خود بگذریم . اسدی . بنده مشو ز بهر فزونی را آن را که همچنوی به آزادی . ناصرخسرو. ای طمعکرده بنادانی بعمر هرگزی با فزونی و کمی مر هرگزی را کی سزی . ناصرخسرو. طالع کارَت ْ به زبونی در است دل به کمی غم به فزونی در است . نظامی . ترکیب ها: - فزونی جستن . فزونی خواستن . فزونی کردن . فزونی گرفتن . فزونی یافتن . رجوع به همین مدخل ها در ردیف خود شود. ◄ افزون طلبی . زیاده خواهی . (یادداشت بخط مؤلف ). برتری خواهی . آز. حرص : ز آز و فزونی به یکسو شویم بنادانی خوی خستو شویم . فردوسی . جهان راست باید که باشد بچیز فزونی حرام است و ناخوب نیز. فردوسی . تو دل را به آز و فزونی مسوز چنین است و این بود تا بود روز. فردوسی . ◄ پیشی . تقدم . برتری . (یادداشت بخط مؤلف ) : مرا داد پیروزی و فَرَّهی فزونی و دیهیم شاهنشهی . فردوسی . ◄ تفرعن . کبر. نخوت . (یادداشت بخط مؤلف ). غرور و خودخواهی : تو از خون چندین سر نامدار ز روی فزونی درختی مکار. فردوسی . چو من دست خویش از طمع پاک شستم فزونی از این و از آن چون پذیرم ؟ ناصرخسرو. رجوع به فزون و ترکیب های فزون شود. ◄ (ص نسبی ) زاید. اضافی : اندر خریف دماغ از رطوبتهای فزونی ممتلی گردد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). بر لب گوشت فزونی پدید آید همچون توت و بر مقعد همچنان پدید آید و هر دو را باسور گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).