فساد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فساد. [ ف َ ] (ع مص ) تباه شدن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ) (منتهی الارب ). ضد صلاح . (از اقرب الموارد). ◄ به ستم گرفتن مال کسی را. ◄ (اِمص ) تباهی . (منتهی الارب ). ◄ خشکسال فاسد تباه . ج، فُسدی ̍. (منتهی الارب ). ◄ گزند و زیان . ◄ ظلم وستم . (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء). ◄ شرارت و بدکاری . (فرهنگ فارسی معین ) : مرا تو گویی می خوردن است اصل فساد بجان تو که همی آیدم ز تو ضحکه . منوچهری . ایزد ما این جهان نز پی ظلم آفرید نز پی ظلم و فساد، نز پی کین و نقم . منوچهری . نجویی جز فساد و شر ازیرا همیشه گرگ باشد میزبانت . ناصرخسرو. بس فسادی کآفت اخیار شد از ضمیر روح مانندش مرا. خاقانی . فلان در حق من به فساد گواهی داد. (گلستان سعدی ). ◄ تباهی . عمل ناشایست و ناپسند. (از یادداشتهای مؤلف ). فسق و فجور : زاهد خود را از ظلمت فسق و فساد برهانید. (کلیله و دمنه ). اگر زن حجام بر فساد و ناشایست تحریض و معاونت نداشتی مثله نشدی . (کلیله و دمنه ). فساد و معرت آن بملک اوبازگردد. (کلیله و دمنه ). ◄ دشمنی و کینه . (ناظم الاطباء) : شنزبه آنگاه که دشمن باشد پیداست که ... از او چه فساد تواند آمد. (کلیله و دمنه ). - یوم الفساد ؛ جنگی میان غوث و جدیله ... (از مجمع الامثال میدانی ). ◄ فتنه و آشوب . (فرهنگ فارسی معین ) (یادداشت بخط مؤلف ) (ناظم الاطباء) : هیچ شغل را اندک و بسیار نشاید مگر تضریب و فساد را. (تاریخ بیهقی ). هرچه بیابند می ستانند و فساد بسیار است از ایشان . (تاریخ بیهقی ). از ری سوی خراسان بیامدند و ازایشان فسادها رفت . (تاریخ بیهقی ). نیک ترسانم از فساد جهان مهر کار از صلاح بفرستد. خاقانی . نسل فساد ایشان منقطع کردن و بیخ تبارشان برآوردن اولیتر. (گلستان ). - اهل فساد ؛ فاسدان : تبهکاران بقایای اهل فساد را بتیغ درآورد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). - به فساد آوردن ؛ فاسد کردن . از میان بردن : خلاف او را روا ندارم و هیچگاه کاری نکنم که این را به فساد آورد. (تاریخ بیهقی ). - پرفساد ؛ بسیار فاسد. کاملاً تباه : نیست سر پرفساد ناصبی شوم از در این شعر، بل سزای فسار است . ناصرخسرو. در مغز پرفساد کجا آید جز کج خیال فاسد مهمانی . ناصرخسرو. ترکیب ها: - فسادآور .فساد آوردن . فسادآیین . رجوع به همین مدخل ها در ردیف خود شود. - فساد اعتبار ؛ (اصطلاح علم اصول ) عبارت از این است که احتجاج ازروی قیاس بر صحت امر مورد ادعا دلالت کند، اما قرآن خلاف آن حکم کند و اعتبار قیاس در مقابل نص باطل است ... (از کشاف اصطلاحات الفنون ). - فسادالدم ؛ (اصطلاح طب ) رقت خون یا بیماری اسقربوط است . رجوع به اسقربوط شود. - فسادالذکر ؛ (اصطلاح طب ) به معنی نسیان و بیماری فراموشی است و در ذخیره ٔ خوارزمشاهی اصطلاح شده است . (از یادداشتهای مؤلف ). - فسادالوضع ؛ (اصطلاح فلسفه ) عبارت از این است که دلیل معتبر در مورد یک حکم بخلاف قرآن یا اجماع وجود داشته باشد. (از تعریفات جرجانی ). رجوع به فساد اعتبار شود. ترکیب ها: - فساداندیش . فساد انگیختن . فسادانگیز. فساد پیوستن . فساد ساختن . رجوع به همین مدخل ها شود. - فساد شم ؛ (اصطلاح طب ) آن است که حس شامه را عارضه ای رخ دهد که همه ٔ بویها را ازناخوش و خوش بنحو واحد دریابد و فرقی بین هیچیک نتواند نهاد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). - فساد شهوت ؛ (اصطلاح طب ) عبارت است از اینکه آدمی به چیزی که قابل خوردن و یا از مأکولات نیست، میل کند چون خاک و جز آن . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). میل به خوردن چیزی که خوردنی نباشد، چون : گچ، گل، زغال و امثال آن . (از یادداشتهای مؤلف ). - فساد عضو ؛ (اصطلاح پزشکی ) موت موضعی یا شقاقلوس است . (یادداشت بخط مؤلف ). - فساد موتی ؛ (اصطلاح طب ) پوسیدگی و تجزیه ٔجسد پس از مرگ . (فرهنگ فارسی معین ). - فسادوضع ؛ فسادالوضع. رجوع به فسادالوضع شود. - فساد هضم ؛ (اصطلاح طب ) عبارت است ازاینکه غذا در معده بنحوی تغییر یابد و دگرگون شود که نتواند هضم طبیعی شود و فرق فساد هضم با «تخمه » آن است که در فساد هضم قوه ٔ هاضمه عمل هضم را انجام میدهد، اما نه به روش طبیعی بخلاف «تخمه » که در آن هاضمه بکلی از کار می افتد. (یادداشت بخط مؤلف ). - فسادی . رجوع به مدخل فسادی شود. ◄ ترشی . ◄ بیماری . علت . ◄ پوسیدگی و اضمحلال و چرکی شدن عضو. ◄ چرک و سروزیته ٔ موجود در یک دمل . ◄ پوسیدن و گندیدن انساج حیوانی و گیاهی . ◄ نابودی . ◄ (اصطلاح فلسفه ) زوال صورت از ماده، در مقابل کون که حصول صورت برای ماده است، چنانکه گویند موجودات جسمانی همواره در معرض کون و فسادند، یعنی صورتی زایل شود و صورتی دیگر پدید آید. (فرهنگ فارسی معین ). - کون و فساد ؛ بود و نبود. آفرینش و زوال . به کنایت دنیا : طلب کن بقا را که کون و فساد بشهرستان همه زیر این گنبد چنبریست . ناصرخسرو. بدایع ابداع را در عالم کون و فساد پیدا کرد. (مقدمه ٔ کلیله و دمنه ). ماندم به دست کون و فساد اندرون آب با این دو پایبند چگونه سر آورم . خاقانی . رجوع به هست و نیست شود.
فساد. [ ف ُس ْ سا ] (ع ص، اِ) ج ِ فاسد. (فرهنگ فارسی معین ).