فسانه گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فسانه گشتن . [ ف َ / ف ِ ن َ / ن ِ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) کهنه شدن . فسانه شدن . دیرینه گشتن : فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر سخن نو آر که نو راحلاوتی است دگر. فرخی . پدرت و برادرت و فرزند و مادر شدستند ناچیز و گشته فسانه . ناصرخسرو. ◄ مشهور شدن : فسانه ی ْ خوب شو آخر چو میدانی که پیش از تو فسانه ی ْ نیک و بد گشتند ساسانی وسامانی . سنائی .