فستقی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فستقی . [ ف ُ ت ُ ] (ص نسبی ) رنگی است سبز به زردی مائل مشابه به رنگ مغز پسته و این معرب پسته ای است . (غیاث ). به رنگ پسته . سبز روشن . (یادداشت بخط مؤلف ). آنچه به رنگ فستق باشد و به سبزی زند، گویند: جبة فستقیة. (از اقرب الموارد) : ماه فروردین حریر فستقی بخشیده بود مر درخت باغ رازو باغ شد زینت پذیر. سوزنی . کرته ٔ فستقی بدرد چرخ تا بمرغ نواگر اندازد. خاقانی . کله کج کرده می آیی قبای فستقی در بر کمانکش چشم بادامت چو ترکی کز کمین خیزد. خاقانی . این فندق شکل فستقی رنگ بر فندقی سرم زند سنگ . نظامی . رجوع به فستق شود.