فسخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ سْ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- باطل کردن، نقض کردن.۲ - جداجدا کردن.<BR>۳- تباه گردانیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ سْ) [ ع. ] (مص م.) ۱- باطل کردن، نقض کردن.۲ - جداجدا کردن. ۳- تباه گردانیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فسخ . [ ف َ ] (ع مص ) زایل گردانیدن دست کسی را از جای . ◄ تباه گردانیدن رای را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ شکستن . (منتهی الارب ). ◄ جداجدا کردن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ ویران ساختن . (منتهی الارب ). ◄ برانداختن بیع و آهنگ و مانند آنرا. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). - فسخ کردن . رجوع به مدخل فسخ کردن شود. ◄ تباه گردیدن . (منتهی الارب ). ◄ سست گردیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ کهنه و پاره شدن جامه و جز آن . (منتهی الارب ). ◄ نادان گردیدن . (از اقرب الموارد). ◄ (ص ) سست خرد. (منتهی الارب ). ضعیف العقل . (اقرب الموارد). ◄ آنکه به حاجت خود نرسد و برای حاجت بیرون نگردد و اصلاح امری نتواند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) (اصطلاح طب ) سستی و گرفتگی غلیظ عضله ها را به تازی فسخ و هتک گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). تباعد اجزاء عضله از یکدیگر. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ (اصطلاح فلسفه ) تعلق گرفتن روح انسانی بعد از مفارقت بدن به جسم نباتی . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به تفاسخ، رسخ، مسخ و نسخ شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
گسیختن