فسق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فِ سْ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) خارج شدن از راه صواب.<BR>۲- انجام دادن کارهای زشت و ناروا.<BR>۳- (اِ.) گناه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فِ سْ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) خارج شدن از راه صواب. ۲- انجام دادن کارهای زشت و ناروا. ۳- (اِ.) گناه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فسق . [ ف ُ س َ ] (ع ص ) مرد پیوسته تباهکار بی فرمان ناراست کردار. (منتهی الارب ). دائم الفسق . (اقرب الموارد). یا فُسَق ؛ ای فاسق و این صیغه مانند لُکَع و خُبَث اختصاص به ندا دارد. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ).
فسق . [ ف ِ ](ع مص ) گذاشتن حکم خدای تعالی . (منتهی الارب ). بیرون آمدن از فرمان خدای عز و جل . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر اللغه ٔ زوزنی ). از فرمان خدای بیرون آمدن . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (از اقرب الموارد). ◄ بیرون آمدن از راه راستی . ◄ جور و ستم کردن . ◄ بیرون آمدن رطب از پوست . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ نابود کردن و انفاق کردن مال . (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) نافرمانی . (منتهی الارب ) : دور ازفجور و فسق و بری از ریا و رو شسته رسوم زرق و نبشته دو نیم وی ! منوچهری . تا به پیشت یکی دگر فاسق پیش بهتر رَوَدَت ْ فسق و فجور. ناصرخسرو. زاهد خود را از ظلمت فسق و فساد... برهانید. (کلیله و دمنه ). به می ماند که می فسق است ز اول میانه مستی و آخر خمار است . خاقانی . زهد شما و فسق ما چون همه حکم داور است داورتان خدای بس اینهمه چیست داوری ؟ خاقانی . ◄ کار بد. گناه . ◄ زنا. (فرهنگ فارسی معین ). زناکاری . (منتهی الارب ). - فسق و فجور ؛ کار بد. گناه . ناپارسایی . (فرهنگ فارسی معین ).
فسق . [ ف َ س ِ ] (ع ص ) بیرون آینده از راستی . (منتهی الارب ).
فرهنگ طیفی واژهدان
فجور، فساد، تقصیر، عیب، خطا، ناپرهیزی، فسقوفجور، خلافکاری ضعف اخلاقی، انحراف، انحراف جنسی، کممایگی، ضعف، جرم، بزه، قانونشکنی
واژگان فارسی سره واژهدان
گناهکاری، بدکاری
واژگان قرآن
مَا یُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقینَ «فسق» از نظر ریشه لغت به معناى خارج شدن هسته از درون خرما است و «فَسَقَتِ الثَّمَرَةُ» یعنى میوه از پوستش خارج شد و یا در موردى که هسته خرما از گوشت آن جدا مى شود و به بیرون مى افتد، به کار مى رود.(2)