فصول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فصول .[ ف ُ ] (ع اِ) ج ِ فصل . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). قسمت های سخن یا نوشته : آنچه دقیقی گفته بر اثر این فصول نیز نبشتم . (تاریخ بیهقی ). من بازگشتم و آن فصول به استادم گفتم . (تاریخ بیهقی ). چون ازخطبه ٔ این فصول فارغ شدم بسوی راندن تاریخ بازرفتم .(تاریخ بیهقی ). من برای این سر فصولی مشبع پرداخته بودم . (کلیله و دمنه ). در اغوا و اغراء بر قصد نوح واستخلاص مملکت او فصول پرداخت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ فصل های سال . چهار فصل . فصول اربعه ؛ بهار و پاییز و تابستان و زمستان . (یادداشت مؤلف ).
فصول . [ ف ُ ] (ع مص ) برآمدن از شهر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ دانه بستن و گرفتن انگور. (منتهی الارب ). بیرون آمدن دانه ٔ ریز بر تاک . (از اقرب الموارد). ◄ جدا شدن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ). ◄ از جای برفتن . (تاج المصادر بیهقی ).