فضالة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فضالة. [ ف ُ ل َ ] (ع اِ) باقی و زائده ٔ از چیزی . (منتهی الارب ). ج، فضالات . (اقرب الموارد) : من از شراب این سخن مست و فضاله ٔ قدح در دست . (گلستان سعدی ). - فضاله چین . رجوع به همین مدخل در جای شود.
فضالة. [ ف ُ ل َ ] (اِخ ) ابن عبید، متوفی به سال ٥٣ هَ . ق . و مکنی به ابومحمد. از صحابه و از جمله کسانی بود که در جنگ احد و فتح شام و مصر شرکت داشت . سپس در شام سکونت گزید. معاویه او را سمت قضاء دمشق دادو در همانجا درگذشت . از وی پنجاه حدیث درست نقل شده است . (از اعلام زرکلی از الاصابة و تهذیب التهذیب ).