فطرت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فِ طْ رَ) [ ع. فطرة ] (اِ.) سرشت، طبیعت، صفت ذاتی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فِ طْ رَ) [ ع. فطره ] (اِ.) سرشت، طبیعت، صفت ذاتی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فطرت . [ ف ِ رَ] (ع اِمص ) آفرینش . (از منتهی الارب ) : در فطرت کاینات به وزیر و مشیر و معاونت و مظاهرت محتاج نگشت . (کلیله و دمنه ). رجوع به فطرة شود. ◄ ابداع و اختراع . ◄ (اِ) صفتی که هر موجود در آغاز خلقتش داراست . (فرهنگ فارسی معین ). خمیره . سرشت . جبلت . (یادداشت مؤلف ). سرشت که بچه بر آن آفریده در رحم . (از منتهی الارب ) : چنان دید امیرالمؤمنین بفطرت تیز و فکرت شافی که بگرداند خاطر خود را از جزع بر این مصیبت ها. (تاریخ بیهقی ). قضا فعلست در فطرت، قدر منطق به امر حق خرد عرشست در حکمت معانی وحی و کرسی آن . ناصرخسرو. عقل و فطرت به جوی نستانند دور دور شکم و دستار است . صائب .
مترادف و متضاد واژهدان
اصل، ذات، سرشت، طبیعت، طینت، نهاد آفرینش، ابداع
واژگان فارسی سره واژهدان
نهاد، منش، سرشت، خوی