فلک
/vâže/
فرهنگ فارسی معین
(فُ لْ) [ ع. ] (اِ.) کشتی، سفینه.
(فَ لَ) (اِ.) فلکه، چوبی که در وسط آن ریسمان کوتاهی بسته شده بود که پای مجرم را در آن میبستند و میزدند.
(~.) [ ع. ] (اِ.) آسمان، سپهر، گردون.
/vâže/
فرهنگ فارسی معین
(فُ لْ) [ ع. ] (اِ.) کشتی، سفینه.
(فَ لَ) (اِ.) فلکه، چوبی که در وسط آن ریسمان کوتاهی بسته شده بود که پای مجرم را در آن میبستند و میزدند.
(~.) [ ع. ] (اِ.) آسمان، سپهر، گردون.