فلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فلی . [ ف ِ لی ی / ف ُ لی ی ] (ع اِ) ج ِ فلاة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
فلی . [ ف َل ْی ْ ] (ع مص ) زدن سر کسی را به شمشیر. (منتهی الارب ). زدن کسی را به شمشیر. (اقرب الموارد). ◄ جستن شپش را در سر کسی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ شپش جستن در لباس کسی . (از اقرب الموارد). ◄ نیکو فکر کردن در شعر و معانی غریب برآوردن . (منتهی الارب ). تدبر درشعر و بیرون آوردن معانی و غرایب آن . ◄ تأمل در وجوه کاری و توجه به عاقبت آن . (اقرب الموارد). ◄ تأمل در قومی . ◄ آزمودن کسی را در خرد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ بریده و منقطع گردیدن . (منتهی الارب ).
فلی . [ف ُل ْ لی ] (ع اِ) لشکر هزیمت یافته . (منتهی الارب ).