فنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فنج . [ ف َ ] (ص ) دبه خایه بود، و غر همین بود.(اسدی ). و به عربی مفتوق خوانند. (برهان ). آنکه به علت فتق دچار باشد. (فرهنگ فارسی معین ) : عجب آید مرا ز تو که همی چون کشی آن کلان دو خایه ٔ فنج ؟ منجیک . ◄ (اِ) گوشت زاید در فرج زن . (یادداشت مؤلف ). بَظر. چوچوله . قرن، و آن عیبی است . (یادداشت دیگر). ◄ (ص ) زشت و قبیح . (برهان ). ◄ بزرگ کلان . در این معنی ازکلمه ٔ سنسکریت «پنج » به معنی وسیع و بزرگ گرفته شده است . (فرهنگ فارسی معین ).
فنج . [ ف َ ن ِ ] (ع اِ) ماری که آزار به کسی نرساند. (برهان ). مار خانگی . (یادداشت مؤلف ).
فنج . [ ف َ ] (معرب، اِ) معرب فنگ است . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : برگ فنج که به تازی بنج گویند اندر شراب انگوری پخته، پختنی برچشم نهادن علاجی سودمند است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).