فوق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ) [ ع. ]<BR>۱- (ق.) بالا، زبر.<BR>۲- (ص.) بهتر، افضل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ) [ ع. ] ۱- (ق.) بالا، زبر. ۲- (ص.) بهتر، افضل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فوق . [ ف َ ] (ع ق، اِ) زبر. (منتهی الارب ) (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). بالا. بر. زبر. روی . مقابل زیر. مقابل تحت . برتر. بالاتر. (یادداشت مؤلف ). و در اصل ظرف مکان است . (اقرب الموارد) : بل حارسی است بام و در کعبه را مسیح زآن است فوق طارم پیروزه منظرش . خاقانی . نور او در عسر و یسر و تحت و فوق بر سر و بر گردنم مانند طوق . مولوی . کوزه ٔ سربسته اندر آب رفت از دل پرباد فوق آب رفت . مولوی . جوانمرد و صاحب خرد دیدمش به مردانگی فوق خود دیدمش . سعدی . - فوق الحد و الوصف ؛ غیرقابل وصف : تکلفی دیدم فوق الحد و الوصف . (تاریخ بیهقی ). - فوق العاده ؛ خارج از حد معمول . اضافه بر معمول . آنچه در غیر جای خود آورده شود و اضافه بر حدود عادی باشد. - ◄ روزنامه ای که برای رساندن خبر مهم و قابل توجهی در غیر وقت انتشار چاپ شود. (یادداشت مؤلف ). - فوق تصور ؛ بالاتر از تصور و اندیشه ٔ اشخاص . (فرهنگ فارسی معین ). تصورناپذیر. غیرقابل تصور. - فوق طاقت ؛ دشوار. تحمل ناپذیر. - فوق لیسانس ؛ دوره ای از تحصیل بالاتر ازلیسانس و پائین تر از دکتری . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (مص ) برتر شدن از یاران خود در مرتبه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ (ق ) حداکثر. بالاترین حد. در تداول گویند: این خانه فوقش بیست هزار تومان می ارزد.
فوق . (ع اِ) زبر نره . (منتهی الارب ). ◄ راه نخستین . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ (ص ) مرد درازبالا و مضطرب خلقت . ◄ (اِ) سوفار تیر. (منتهی الارب ). شکاف سر تیر که در وتر قرار گیرد. (از اقرب الموارد). ◄ گونه ای از سخن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ شرم زن . (منتهی الارب ). ◄ کرانه ٔ سر زبان و مفرج دهان و گشادگی آن . ◄ مرغی است . ج، افواق، فُوَق، فقی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
فوق . [ ف َ وَ ] (ع اِمص ) کجی و شکستگی است در سوفار تیر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
واژگان فارسی سره واژهدان
یادشده، فراز، فرا، زبر، بلا، برتر، بالای سر، بالا