فیروزبخت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فیروزبخت . [ ب َ ] (ص مرکب ) پیروزبخت . (فرهنگ فارسی معین ). آنکه بخت او موافق است . موفق . کامیاب . پیروز. فیروز : ز گفتار گرگین بخندید سخت بدو گفت کای گرد فیروزبخت . فردوسی . ابوالقاسم آن شاه فیروزبخت نهاد از بر تاج خورشید تخت . فردوسی . که جاوید بادی تو با تاج و تخت همیشه به هر جای فیروزبخت . فردوسی . زهی مظفر فیروزبخت دولت یار که گوی برده ای از خسروان به فضل و هنر. فرخی . گزارش کن زیور و تاج و تخت چنین گفت کآن شاه فیروزبخت ... نظامی . بفرخندگی شاه فیروزبخت یکی روز برشد به فیروزه تخت . نظامی . ◄ فیروز بخت (اِ مرکب )؛ بخت پیروز. بخت موافق . خوشبختی : گمانت چنین است کاین تاج و تخت سپاه وبزرگی و پیروز بخت ... فردوسی .