فیروزمند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فیروزمند. [ م َ ] (ص مرکب ) فیروز. پیروز. پیروزمند. (یادداشت مؤلف ). در این کلمه لفظ «مند» زاید است، و بعضی محققان نوشته اند که زاید نیست و الحاق پساوند مزبورافاده ٔ معنی مصدری می کند و فیروزمند به معنی فیروزی است . (از انجمن آرا). اما در هیچ یک از شواهد موجود این ترکیب به معنی مصدری به کار نرفته است و استعمال پساوند مورد بحث با صفت صحیح نیست و گویا جز نظامی گنجوی کسی این ترکیب را به کار نبرده است : که بر هرچه شاید گشادن ز بند دل و رای شه باد فیروزمند. نظامی . کنون داد گر هست فیروزمند از اینگونه بیداد تا چند چند. نظامی . ز لشکرگه شاه فیروزمند غریوی برآمد به چرخ بلند. نظامی . چو دیدم که بر تخت فیروزمند به سرسبزی بخت شد سربلند. نظامی . به چندین نشانهای فیروزمند بداندیش را چون نیاید گزند؟ نظامی . چو از تاج او شد فلک سربلند سرش باد از آن تاج فیروزمند. نظامی . رجوع به فیروزمندی شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی