فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۲۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عاشقی در بندگیهاسر براهم کرده است بینیاز از بندگان لطف الهم کرده است تا مرا از خود رباید زرد و لاغر داردم کهربای عشق ایزد برگ کاهم کرده است نوری ار بر جبههام بینی زداغ عشق دان سینهام گر صاف بینی اشک و آهم کرده است بر نماز و طاعتم دانی که میبندد مدام آنکه روی خویشتن را قبله گاهم کرده است هیچ دانی کز سحاب کیست آب روی من آنکه او بر درگه خود خاک راهم کرده است ایمنم از فتنه آخر زمان دانی که کرد آنکه از ریب المنون خود را پناهم کرده است نیست مدح خود که میگویم ثنای ایزدست آنکه خوار او شدن عزت پناهم کرده است پایمال سفله دارد شهرت بیجا مرا رنجه سنگ حوادث دست جاهم کرده است فیض اگر دعوی عرفان میکند بس دور نیست معرفت از پوست پشمی در کلاهم کرده است