فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۴۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر چه در عالم بود او راست مغز و پوستی مغز او معلای او صورت او پوست پوست صورت ار چه شد هویدا لیک سر تا پا قفاست معنی ارچه شد نهان لیکن سراسر روست روست معنی هر چیز تسبیح خدا و حمد او صورت آن پرده او سر معنی اوست اوست با زبان فطرت اصلی است تسبیح همه نیست تکلیفی برایشان طبعشانرا خوست خوست عارفانند اهل معنی مغز میبینند مغز جاهلانند اهل صورت ناظران پوست پوست من نیم از عارفان و نیستم از جاهلان از کف بحر معانی روزی من جوست جوست چون ندارم ره بدریا کردهام با جوی خوی چون ندارم ره بمجلس مسکن من کوست کوست فیض را دیدم بگلزار حقیقت در طواف گفتمش ره یافتی گفتا نصیبم بوست بوست