فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۴۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای که سرمیکشی زخدمت دوست چون کنی دعوی محبت دوست منفعل نیستی ازین دعوی شرم ناید ترا زطلعت دوست نبری امر دوست را فرمان دم زنی آنگه از مودت دوست دعوی دوستی کنی وانگاه نشوی تابع ارادت دوست دوستی را کجا سزاواری نیستی چون سزای خدمت دوست دوست از دوستیت بیزارست که نه جز سزای لعنت دوست بر درش بین هزار فرمان بر سرنهاده برای طاعت دوست عاشقان بین نهاده جان برکف از برای نثار حضرت دوست ما عبدناک گوی بین بیحد صف زده بر در عبادت دوست ما عرفناک گو نگر بیعد وآله کبریا و رفعت دوست جمع کر و بیان قدس نگر بر درش میزنند نوبت دوست فیض اگر میکند مخالفتی سر نمیپیچد از مشیت دوست