فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بده ساقی آن جام لبریز را بده باده عشرت انگیز را میء ده که جانرا برد تا فلک درد کهنه غربال غم بیز را چه پرسی زمینا و ساغر کدام بیک دفعه ده آن دو لبریز را گلویم فراخست ساقی بده کشم جام و مینا و خم نیز را اگر صاف میمی نیاید بدست بده دردی و دردی آمیز را در آئینه جام دیدم بهشت خبر زاهد خشگ شبخیز را پریشان چو خواهی دل عاشقان برافشان دو زلف دل آویز را بشرع تو خون دل ما رواست اشارت کن آن چشم خونریز را چه با غمزه مست داری ستیز بجانم زن آن نشتر تیز را دل فیض از آن زلف بس فیض دید ببر مژده مرغان شبخیز را