فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۸۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از من و ما نمیتوانم گفت صفت لا نمیتوانم گفت شمه گر بگویم از اسما از مسمی نمیتوانم گفت وصف آن بیجهت مپرس از من حرف بیجا نمیتوانم گفت گفتنی نیست وصف او نه همین من تنها نمیتوانم گفت سخن از راز دل مپرس که من این سخنها نمیتوانم گفت گفته بودم که گویمت غم دل گفتم اما نمیتوانم گفت پیش چشمم زبسکه موج زنست حرف دریا نمیتوانم گفت بر دلم بسکه تنگ شد زغمش حرف صحرا نمیتوانم گفت از من مست حرف عقل مپرس که من اینها نمیتوانم گفت این بلاها که فیض دید از عشق هیچ جا وا نمیتوانم گفت