فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۹۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گذشت عمر تو امسال همچو پار عبث چرا چنین گذرانند روزگار عبث بسی نماند زعمر و بسی نماند زکار هزار حیف که بگذشت وقت کار عبث گمان مبر که ترا آفرید حق باطل گمان مدار که ترا ساخت کرد گار عبث تو آمدی بجهان تا روی بر جانان بکوش تا برسی خویش را مدار عبث تو جان هر دوجهانی و مقصد ایجاد عزیز من چه کنی خویشرا تو خوار عبث توخویشرا مفروشای پسر چنین ارزان که بهر جنتی و میروی بنار عبث گرانبها و عزیز الوجود و بیبدلی نه چنین سبک و بیبها و خوار عبث چو کردهای تنت مردهای جان دارد مدزد ایجان تن زاز کار و بار عبث غنیمتی شمر این یکدو دم که ماندای فیض بکار کوش و سخن در میان میار عبث