فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۰۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رام قتلی و ما علیه حباح قتل عشاقه علیه مباح هر دلی کو اسیر عشقی شد نیست او را دگر امید فلاح تشنه باده وصال توام العطش یا حبیب هات الراح شب هجر تو جاعل الظلمات روز وصل تو فالق الاصباح از میوصل تو صبوح و غسوق مست و مخمور را غداه و رواح از نمکزار لعل شیرینت آب حیوان همی برند ملاح با من آنکن که مصلحت دانی که مرا در صلاح تست صلاح گر بسوزانیم ندارم باک ورکشی خون من تراست مباح تو نه قابل وصالای فیض گفتگو را بمان مکن الحاح