فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۲۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
داد از غم عشقتای صنم داد فریاد ز تو هزار فریاد بیمارت را نمیکنی به غمناکت را نمیکنی شاد بر ناله من نمیکنی رحم وز روز جزا نمیکنی یاد داد از تو کجا برم که جز تو کس نتواند داد من داد من در غم تو تو لا ابالی انی فی داد و انت فی واد یکباره بیا بریو خونم از من تسلیم و از تو بیداد تا کی دل فیضای ستمگر در بند غم تو و تو آزاد