فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یکنفس بییاد جانان بر نمیآید مرا ساعتی بیشور و مستی سرنمی آید مرا سربسر گشتم جهانرا خشک وتر دیدم بسی جز جمال او بچشمتر نمیآید مرا هم محبت جان ستاندهم محبت جان دهد بیمحبت هیچ کاری بر نمیآید مرا شربت شهد شهادت کی بکام دل رسد ضربتی از عشق تا برسر نمیآید مرا جان بخواهم دادآخر در ره عشق کسی هیچ کار از عاشقی خوشتر نمیآید مرا تانفس دارم نخواهم داشت دست ازعاشقی یکنفس بیعیش و عشرت سرنمی آید مرا غیروصف عاشق و معشوق و حرف عشق فیض دری از دریای فکرت بر نمیآید مرا گر سخن گویم دگر از عشق خواهم گفت و بس جز حدیث عشق در دفتر نمیآید مرا