فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آفتاب وصل جانان بر نمیآید مرا وین شب تاریک هجران سرنمی آید مرا دل همیخواهد که جان در پایش افشانم ولی یکنفس آن بیوفا بر سر نمیاید مرا طالع شوریده بین کان مایه شوریدگی بیخبر یکبار از در در نمیاید مرا ازطرب شیرینترست آن نوش لب لیکن حسود قامت چون نخل او در بر نمیآید مرا بخت بدبین کز پیامی خاطر ما خوش نکرد آرزوئی از نکویان بر نمیآید مرا زرد شد برک نهال عیش در دل سالهاست لاله رخساری بچشمتر نمیآید مرا من زرندی و نظر بازی نخواهم توبه کرد هیچ کاری فیض ازین خوشتر نمیآید مرا