فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۵۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از بهر من شراب بوامی که میخرد مخموری از خمار بجامی که میخرد گر زاهدی بدست من افتد فرو شمش تا میبدست آرم خامی که میخرد زین قوم عرض خود بسلامی توان خرید زیشان و لیک جان بسلامی که میخرد آن کیست عذرخواه شود رندی مرا از زاهدان مرا بکلامی که میخرد کو آنکه حرف خاص تواند بعام گفت جز بار خاص بنده عامی که میخرد جز یار سرو قد که دلم شد اسیر او آزاده چو من بخرامی که میخرد جز چشم مست او که رباید بغمزه هوش عیش مدام من بمدامی که میخرد آن کیست کو بدوست رساند سلام من باری از و مرا بسلامی که میخرد آن را که نامه بمن آرد زیار من سرمیدهم سری به پیامی که میخرد آن کو زمن بجانب او نامه برد او را شوم غلام غلامی که میخرد ناکامی فراق تو جانا زحد گذشت از بهر من زوصل تو کامی که میخرد آن کیست حال فیض بگوید بلطف او از قهر او مرا بکلامی که میخرد