فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ترا سزاست خدائی نه جسم را و نه جانرا تو را سزد که خودآئی نه جسم را و نه جانرا توئی توئی که توئی و منی و مائی و اوئی منی نشاید و مائی نه جسم را و نه جانرا توئی که تای ندارد وحید و فردی و یکتا نبود غیردوتائی نه جسم را و نه جانرا تو را رسد که در آئینه رسالت احمد جمال خویش نمائی نه جسم را و نه جانرا تو را رسد بنسیم کلام آل محمد ص زر از چهره گشائی نه جسم را و نه جانرا تو را رسد که هزاران هزار نقش بدایع زکلک صنع نمائی نه جسم را و نه جانرا ترارسد که دو صدساله زنک کفر و گنه را زلوح دل بزدائی نه جسم را و نه جانرا ترا رسد که چو جا نشد زجسم جسم زهم ریخت دگر اعاده نمائی نه جسم را و نه جانرا ترا رسد که در آئینه نعیم و عقوبت بلطف و قهر در آئی نه جسم را و نه جانرا بلطف خویش ببخشا اسیر قهر خودت را چو نیست از تو رهائی نه جسم را و نه جانرا نهایم از تو جدا موجهای بحر وجودیم نباشد از تو جدائی نه جسم را و نه جانرا زما و من چون بپرداخت فیض خانه دل را تو را رسد که در آئی نه جسم را و نه جانرا