فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۸۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بنما رخ و جان بستان یعنی بنمی ارزد یک جان چه بود صد جان یعنی بنمی ارزد عشق تو خریدم من بر جانش گزیدم من عشق تو بجانای جان یعنی بنمی ارزد چون روی تو دیدم من از خویش بریدم من کردم دل و جان قربان یعنی بنمی ارزد دل شد چو غمت را جا سر رفت درین سودا آن سود بدین خسران یعنی بنمی ارزد دریای غم عشقت گر غرق سرشگم کرد آن بحر بدین طوفان یعنی بنمی ارزد گر خانه کنم ویران گنجم دهد آن سلطان آن گنج بخان ومان یعنی بنمی ارزد یکبوسه از آن بستان و ندر عوضش جان ده والله که بود ارزان یعنی بنمی ارزد خون گرچه بسی خوردم عشق تو بسر بردم فیض این بنگر با آن یعنی بنمی ارزد