فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دوشم آن دلبر غمخوار ببالین آمد شاد و خندان بگشاد دل غمگین آمد گفت برخیز زجا فیض سحر را در یاب ملک از بام سموات به پائین آمد بوی رحمان که در آفاق جهان مستترست عطر آن روح فزای دل مسکین آمد برهوا نفخه از گلشن فردوس وزید عطر پیمای گلستان و ریاحین آمد با عروسان حقایق که نه جن دیده نه انس موسم خطبه و گستردن کابین آمد خیز از جای و سرنافه اسرار گشای که زصحرای قدس اهوی مشکین آمد جامی از چشمه تسنیم بکش از کف حور شادی آنکه دلت راز کش دین آمد تا کی از غم بفغان آمده شادی طلبی مژده بادت که بکام آن بشد و این آمد از ره فقره بخواه آنچه ترا میباید صدقات از همه جا بهر مساکین امد مژدگانی بدهای غمزده باده طلب که زمیخانهه معنی میرنگین آمد سخن فیض تماشا کن و بنگر در او درر بحر معانی بچه آئین آمد این جواب غزل حافظ هشیار که گفت سحرم دولت بیدار ببالین آمد