فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۷۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سر چو بیعشقست ننک جان بود دل که بیدردست نام آن بود دل که در وی درد نبود کی دلست جان چه سوزی نبودش کی جان بود دل ندارد جان ندارد هیچ نیست هر کسی که بیغم جانان بود جان ندارد غیر آن کو روز و شب آتش عشقیش اندر جان بود دل ندارد غیر آنکو همچو من داغ عشقی در دلش پنهان بود دردها را عشق درمان میکند گرچه درد عشق بیدرمان بود داغها را عشق مرهم مینهد زانکه داغ عشق مرهمدان بود عشق باشد مرد را سامان و سر خود اگرچه بیسر و سامان بود عشق اگرچه خود ندارد خان ومان عاشقانرا عشق خان ومان بود آخر از عاشق جنون طاهر شود دود آتش فیض چون پنهان بود