فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۹۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یار اگر آشنا شود چه شود بخت اگر یار ما شود چه شود گر ز خمخانه میوصلش جرعه قسم ما شود چه شود گر دل خسته مراای جان غمزهات غمزدا شود چه شود نفسی گر بر آورم با تو تا دل از غصه وا شود چه شود در ره چون تو غمگساری اگر دل و جانم فدا شود چه شود مرغ روحم که طایر قدس است زین قفس گر رها شود چه شود چون حجاب من از منست اگر این من از من جدا شود چه شود این سبو بشکند درین دریا بحر بیمنتها شود چه شود فیض از هر دو کون بیگانه با تو گر آشنا شود چه شود