فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۷۶۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای که هم دردی و هم درمان من وی که هم جانی و هم جانان من دردم از حد رفت درمانی فرست ای دوای درد بیدرمان من تا بکی سوزد دلم در آتشت رحمی آخر بر دل من جان من آتش عشقت سراپایم گرفت سوخت خشک و ترزخان ومان من روز اول دین و دل دادم ز دست تا چو آرد بر سر پایان من راز خود هر چند پنهان داشتم فاش کرد این دیده گریان من یادگار از فیض در عالم بماند قصه عشق من و جانان من