فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۷۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگر ساغر دهد ساقی ازین دست بیک پیمانه از خود میتوان رست حریفانرا چه حاجت با شرابست اشارتهای ساقی میکند مست چه لازم روی از مادر کشیدن بمژگان هم دل ما میتوان خست به بستن من خوشم تو با شکستن بنو هر لحظه عهدی میتوان بست خوشا آن دل که از اغیار ببرید خوشا آن جان که از جز یار بگسست خوشا آن دل که با دلدار آمیخت خوشا آن جان که با جانانه پیوست خوش آن کو از سر کونین برخواست بخلوت خانه توحید بنشست بامید تو افکندند بسیار نیامد جز مرا این صید در شست بلندی میتواند کرد بر چرخ کسی کاو نزد تو چون فیض شد پست