فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۷۹۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای خدا شرمندهام از کثرت احسان تو شرم بر شرمم فزاید چون کنم عصیان تو گر ببخشائی گناهان مرا از فضل خود آب گردم از خجالت بر در غفران تو ور حساب من کنیای وای منای وای من کی تن و جان من آرد طاقت نیران تو گاه گویم شاید این ذره نیاید در حساب چون کنم با ذره دارد کار در استان تو هرچه هستم از توام بهر توامای بینیاز مظهر قهر توام یا مظهر غفران تو هرچه دارم از تو دارم خود چه دارم هیچ هیچ نسیتم من جز بدی مستغرق احسان تو فیض را حد ثنایت نیست معذورش بدار کیست او یا چیست او تا دم زند درشان تو کی توان از عهده شکر تو بیرون آمدن شکر نعمت نعمتی دیگر بود از خوان تو