فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۷۹۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای سر هر سروری در پای تو خوبی هر خوبی از بالای تو شد خراب چشم مستت ملک جان ای جهانی مست از صهبای تو بر سر یکدیگر افتاده است دل خسته مژگان بیپروای تو هر دو عالم را بیک جو کی خرد عاشق شوریده شیدای تو جای هیهای تو کی دارد سرم ای دو عالم یک میاز هیهای تو از خودم دارد تهی وز خویش پر پای تا سر عشق سر تا پای تو همتی تا سر درین سودا نهم ای سرم سودایی و سودای تو هر چه فرمائی بجان فرمان برم ای من از جان بنده و مولای تو فیض را خاموش کن زین گفتگو ظرف را کو وسعت دریای تو