فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از عتاب تو پناهم خوی تست وزعقاب تو مفرم سوی تست از تو هر دم میگریزم سوی تو بیم من از تو امیدم سوی تست دیده دل محو روی تو مدام قبله چشم دلم ابروی تست هستی من از خطاب امر کن مستی من از لب دلجوی تست نیست در عالم به جز تو دوستی هر که دارد دوستی بر بوی تست محسنانرا تو بر احسان داشتی هر کجا خوئیست خوش آنخوی تست حب محبوبان زحبت شمه حسن خوبان پرتوی از روی تست چشم خوبان کان دل از جا میبرد غمزه از نرگس جادوی تست پس گدا کردی زلطفت پادشاه فیض مسکین هم گدای کوی تست نیست از ما غیرنامی اوست خود را دوست دوست نیست ما را مائی مائی اگر هست اوست اوست