فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸۴۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گرفتم ملک جان الحمدالله گذشتم از جهان الحمدالله چه جان و چه جهان چه ملک و چه ملک شدم تا جان جان الحمدالله مکان را در نوردیدم بهمت شدم تا لامکان الحمدالله برون کردم سر از عالم نهادم قدم بر آسمان الحمدالله ز مهر فانیان دل بر گرفتم شدم از باقیان الحمدالله ز محکومان بریدم رو نهادم سوی آن حکمران الحمدالله ز چاه طبع یوسف وار رفتم بسوی مصر جان الحمدالله ز خوف عقل یونس وار جستم بصحرای عیان الحمدالله ز بود فیض و نابودش برستم نه این ماند و نه آن الحمدالله