فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کی پسندی تو جفا بر من مسکین کی کی تو و اندیشه ین کار خدا را هی هی معدن مهر و وفا ز آنکه ازو جور و جفا حاشلله کی آید ز تو اینها کی کی دردیم وعده وصلت ببهار اندازی باز چون فصل بهار آید گوئی دی دی زخم بر من زنی و دست من آلوده کنی تا چه گویند که زد زخم بگوئی وی وی بس که با ناله و زاری دل من خو کرده است چون شوم خاک نروید ز گل من جز نی میانگور نخواهم که بود تلخ و پلید لب شیرین تو خواهم بمکم پی در پی جرعه از لب لعلت اگرم دست دهد تا ابد موی بمویم همه گوید میمی گر بخاکم گذری رقص کنان برخیزم وز سر شوق زنم نعره یاحی یاحی هی و هوئی بکنای فیض بود کز طرفی ناگهان بر سرت آید که رسیدم هی هی