فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸۶۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در عشق دوستای دل شیدا چگونهای ای قطره کشاکش دریا چگونهای یادآورای عدم ز نهانخانهای قدم پنهان چگونه بودی و پیدا چگونهای در بحر بیکنار کنارم کشید و گفت بیما چگونه بودی و با ما چگونهای من جلوه نا نموده تواز خویش میشدی امروز غرق بحر تجلا چگونهای جمعی بساحل از کشش ما در اضطراب ای غرق بحر عاطفت ما چگونهای بازم ز خویش راند و بکنج غمم نشاند گفتای نشانه تیر بلا را چگونهای در چاه بابلم موی خود ببست گفتای اسیر زلف چلیپا چگونهای ای خانه زاد عشرت و پروردهای طرب در لجه محیط غم ما چگونهای ای فیض خویش را بغم عشق ما سپار و آنگه ببین که در کنف ما چگونهای