فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۸۶۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
با تو شدم آشنا وز دو جهان اجنبی چون تو شدی یار من شد دل و جان اجنبی خواست ز تو دم زند ناطقهام بسته شد گفت عیان غیور هست بیان اجنبی یاد تو چون میکنم میروم از خویشتن آمد چون آشنا شد ز میان اجنبی نام تو پنهان برم سامعه بیگانه است چون بزبان آورم هست زبان اجنبی چون بخیال آئیم بیخود گردم که چه گوید هریک ز ما هست فلان اجنبی از سر کویت نشان خواستم از محرمی گفت در آنجا که او است هست نشان اجنبی در طلبم در بدر آنکه بپرسم خبر آنکه خبردار نیست بیخبران اجنبی در حرم کبریا کس ننهادست پا هست زمان دم مزن هست مکان اجنبی دید مرا جان فشان گشته بداغش نشان گفت که فیض آشناست مدعیان اجنبی