فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زمهر اولیاء الله شانی کردهام پیدا برای خویش عیشی جاودانی کردهام پیدا رسا گر نیست دست من بقرب دوست یکتا زمهر دوستانش نردبانی کردهام پیدا ولای آل پیغمبر بود معراج روح من بجز این آسمانها آسمانی کردهام پیدا بحبل الله مهر اهل بیت است اعتصام من برای نظم ایمان ریسمانی کردهام پیدا زمهر حق شناسان هر چه خواهم میشود حاصل درون خویشتن گنج نهانی کردهام پیدا سخنهای امیرالمومنین دل میبرد ازمن ز اسرار حقایق دلستانی کردهام پیدا جمال عالم آرایش اگر پنهان شد از چشمم جدیثش رازجان گوش و زبانی کردهام پیدا کلامش بوی حق بخشدمشام اهل معنی را زگلزار الهی بوستانی کردهام پیدا قدم در مهر او خم شد عصای مهر محکم شد برای دشمنش تیر و کمانی کردهام پیدا عصا اینجا و عصیان را شفیع آنجاست مهر او دو عالم گشتهام تا مهربانی کردهام پیدا بخاک درگه آل نبی پی بردهام چون فیض برای خود ز جنت آستانی کردهام پیدا ازایشان وافی و صافی فقیهانرا بود کانی ازین رو بهر عقبی نردبانی کردهام پیدا بکوی عشق عیش جاودانی کردهام پیدا برای خویش نیکو آشیانی کردهام پیدا مرا از دولت دل شد میسر هر چه میخواهم درون خویشتن گنج نهانی کردهام پیدا زعکس روی او در هر دلی مهریست تابنده بکوی دوست از دلها نشانی کردهام پیدا مشام اهل معنی بوی گل مییابد از الفت زیاران موافق بوستانی کردهام پیدا چو در الفت فزاید صحبت اخوان برد حق دل میان جمع و یاران دلستانی کردهام پیدا اگرچه در غم جانان دل از جان و جهان کندم ولی در دل زعکس او جهانی کردهام پیدا زداغ عشق گلها چیدهام پهلوی یکدیگر درون سینه خود گلستانی کردهام پیدا زخان ومان اگر چه برگرفتم دل باو دادم بکوی عشق لیکن خان و مانی کردهام پیدا اگر در پرده دارد یار طرز مهربانی را من از عشقش انیس مهربانی کردهام پیدا کنم تا خویشرا قربان از آن ابرووان مژگان بدست آوردهام تیری کمانی کردهام پیدا اگر جان در ره جانان فدا گردد فدا گردد زیمن عشق جان جاودانی کردهام پیدا نجات فیض تا گردد مسجل نزد اهل حق ز داغ عشق بر جانم نشانی کردهام پیدا