فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
لب برلبم نه ساقیا تا جان فشانم مست مست این باقی جان گوبرو آن جان باقی هست هست چشمان مستت را مدام مستان چشم تو غلام چشمان مستت میبدست مستان چشمش میپرست هم چشم مستت فتنه جوهم مست چشمت فتنه خو در هند و در ایران فتد بس فتنهها زآن ترک مست گرچشم بیمارت بلاست بیمار چشمت را دواست هم از بلا یابد شفا آنکش بلای عشق خست در پیش خورشید رخت باشد رخ خورشید سهل در پیش شمشاد قدت باشد قد شمشاد پست موئی شدم زاندیشه تنگ آمدم از فکرتی آیا میانی هست نیست آیا دهانی نیست هست خواهی خلاصی از بلا در عشق گم شو عاشقا هر کوشد اندرعشق گم جست از بلا و غصه دست گرفیض بودی یارعشق گم گشتی اندرعشق یار در عشق یار ارگم شدی یارآمدی او را بدست