فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۲۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گه بایمای تغافل دل ما میشکنی گه بمژگان سیه رخنه درو میفکنی جای هر ذره دلی در بن موئی داری دل ز مردم چه ربائی و بصد پاره کنی مینگویم که دل از من مبرای مایه ناز چونکه بردی نگهش دار چرا میشکنی چون بگویم که نقاب از رخ چون مه برگیر رخ نمائی و ربائی دل و برقع فکنی در صفا ماهی و در رنگ و طراوت گلتر آن قماش فلکی باز متاع چمنی از جفایت دل اگر شکوه کند معذوری شیشه آن تاب ندارد که بسنگش بزنی فیض بس کن گله از یار نه نیکوست مکن باید از خنجر از آن دست خوری دم نزنی