فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۵۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر آن دلرا که با یاریست خوئی ز گلذار حقیقت هست بوئی ندارد او سر دنیا و عقبی که دارد پای آمد شد بکوئی دلی کوشد اسیر زلف یاری دو عالم را نمیگیرد بموئی بود خاطر پریشان هر که او را رسید از زلف عنبر بوی بوئی کسی کوشد ز راه عشق آگاه نمیخواهد دگر راهی بسوئی سری کو مست عشقی شد ز خود رست بود آن میز دریا یا بسوئی دل فیض از غم عشقی زندهای مگر روزی به پیوندد بهوئی