قاآنی | غزلیات | غزل شماره ۲۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رفتند دوستان و کم از بیش و کم نماند روزم سیاه گشت و برم سایه هم نماند چون صبح از آن سبب نفس سرد میکشم کان صبح چهره چون نفس صبحدم نماند با من ستم نمیکند ار یار من رواست چندان ستم نمودکه دیگر ستم نماند گویی دلت چرا نشد از هجر من غمین آن قدر تنگ شدکه درو جای غم نماند چون ابر در فراق تو از بس گریستم در چشم من چو چشمه خورشید نم نماند میده که وقت آمدن و رفتن از جهان کس محتشم نیامد وکس محتشم نماند ای خواجه عمر جام سفالین دراز باد کاو بهر باده هست اگر جام جم نماند قاآنیا دل تو حرم خانه خداست منت خدای راکه بتی در حرم نماند