قاآنی | غزلیات | غزل شماره ۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زین پس به کار ناید رطل و سبو مرا ساقی به خم میبنشان تا گلو مرا لخت جگر کباب کنم خون دل شراب کاین بد غرض ز امر کلوا و اشربوا مرا من هر چه باده نوش کنم نور جان شود نهی است بهر تجربه لاتسرفوا مرا یا میمده مرا ز سبو یا اگر دهی راهی ز خم میبگشا در سبو مرا خمی بساز از گل صلصال و آب فیض وانگوروار سر ببر اول در او مرا چندی بپوش آن سر خم را که بگسلد یکباره از حلاوت تن آرزو مرا چون رفت آن حلاوت و تلخی شد آشکار آن تلخیی که هست حلاوت از و مرا لتها زند به چوب بلا عشق بر سرم تا خیزد از درون نفس مشکبو مرا جان از هزار ساله ره آید نموده کف شادی کنان که آن تن ناپاک کو مرا تا خون او به چشم ببینم که کرده کف ناید به لب کف از طربهای و هو مرا عشق غیور کف کند از خشم و گویدش من خود همان تنم که تو خواندی عدو مرا کشتم برای مصلحتی خویش را که عقل نشناسدم ز بس نگرد تو به تو مرا اکنون تو را کشم که نگویی به هیچ کس این سر به مهر حکمت راز مگو مرا مستت کنم ز باده و میرا کنم حرام تا بوی باده پرده کشد پیش رو مرا هشتاد تازیانه زنم بر تو وقت هوش در مستی ار به عقل شوی رازگو مرا کاین عقل جزوی از پی نظم معاش هست محتاط شحنهای به سر چارسو مرا ساقی کنون که قدر من و میشناختی حوضی ز میبساز و در او کن فرو مرا تلخ آیدم به کام به جز باده هر چه هست کز عهد مهد دایه به میداده خو مرا آلایش دو کونم اگر هست باک نیست میآب رحمتست و دهد سشت و شو مرا در عمر یک نماز شهادت مرا بس است آن دم که چون علی بود از خون وضو مرا چون موی شیر زرد و نزارم مبین که هست صد شیر شرزه بسته به هر تار مو مرا از بیم عشق لالم و ترسم که برجهد دل بر سر زبان به دل گفتگو مرا آسوده هست جانم و آلوده پیکرم تا زشت زشت بیند و نیکو نکو مرا سر بسته جوی آبم در زیر پای تو هرگز نجوییم چو بینی بجو مرا گر عکس من در آینه وهم تست زشت با وهم خود قیاس مکنای عمو مرا ناژوی راست قامت در آب جویبار عکسش نماید از چه نگون هین بگو مرا نشنیدی آن کنیز به خاتون خود چه گغت کشتت فلان خر چو ندیدی کدو مرا پنهان چو جام خنده زنم گر چه آشکار چون شیشه خون دل دود اندر گلو مرا تا گم شدم ز خود همه عضوم شدست روح گم شو ز خویشای که کنی جستجو مرا از قول دوست وصف خود ار میکنم مرنج کاین شور وهای و هو بود ازهای هو مرا عشق از زبان من صفت خویش میکند وصف از وی و ملامت بیهوده گو مرا طبال پشت پرده و من یک قواره پوست او در خروش و دمدمه روبرو مرا تعویذ روح و حرز تنم مهر مصطفاست تا چاکهای دل شود از وی رفو مرا او رحمه الله است و همی روز و شب نهان خواند به گوش آیت لاتقنطوا مرا و آن اشکهای بیخبر از چشم و دل مگر قا آنیا شود سبب آبرو مرا