قاآنی | غزلیات | غزل شماره ۴۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا به شکار رفتهای گشته دلم شکار غم هست مرا ازین سپس طیش فزون و عیش کم گر نه ز محنت زمان شاه شود مرا ضمان نیست ز بختم این گمان کاو برهاندم ز غم تا پی صید آهوان خنگ ملک بود روان جان و دلم بود نوان از چه ز آه دمبهدم شه به غزال بسته دل من ز هزال خسته دل او ز خیال رسته دل، من ز ملال بسته دم ای بت شنگ شوخ لب خیز و بسیج کن طلب تا بجهیم ازین کرب، تا برهیم ازین الم چند قرین نالهای داغ به دل چو لالهای خیزو بده پیالهای تا برهیم ازین نقم چین بگشا ز گیسوان، تازه کن از طرب روان چند زنی بر ابروان این همه پیچ و تاب و خم مژده بده که صبحگه شاه جهان رسد ز ره از قمرش بسر کله وز ملکش بهبر خدم