قاآنی | غزلیات | غزل شماره ۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چه شیرین گفت خسرو این عبارت که نبود وصل شیرین بیمرارت سرم را در ره وصل تو دادم که بیسرمایه صعب افتد تجارت سزد گر زنده جاوید مانم که مرگ آمد ندیدم از حقارت مرا تهدید کشتن چون کند دوست به عمر جاودان بخشد بشارت برون نه از دل سوزان من پای که میترسم بسوزی از حرارت که دارد فرصت خونخواری تو که صدتن میکشی از یک اشارت به زلف و خال و خط بردی دلم را سپه را حکم فرمودی به غارت مجو در گریه قاآنی صبوری که نتوان کرد در دریا عمارت